مارو باش که خیال می کردیم اقتصادمون ضعیفه! فکر می کردیم گرونی و خالی شدن صندوق ذخیره ارزی و ... بیشتر به خاطر شیطنت های دشمنان و این جور حرفاست! اما نگو که همه ی اینا شایعه بوده و ما هیچی مون نیست و خودمون خبر نداشتیم! تازه خیلی هم وضعمون توپه! فقط حیف و میلامون زیاده و تازگی ها هم در رفتامون بدجور زیاد شده!
قضاوت به عهده ی شما خواننده های عزیز . اگه ما وضعمون خراب بود (وضع اقتصاد رو عرض کردم!) پس این قضیه 3 هزار میلیارد و پونصد و شونصد میلیون! یورو و غیره و ذالک که همه روزه در خبرها می شنویم چیه؟!
شعر:« هر دم از این باغ بری می رسد/ تازه تر از تازه تری می رسد»
اگه استان ما زبونم لال محرومه! پس این جریان افشای تخلف 100 میلیارد تومانی یا 100 میلیون یورویی ( که ما نمی دونیم چن تا صفر داره!) دیگه چه صیغه ایه؟!)
نه این که همه ی اینا نشون می ده که ما پول داریم، درآمدمون هم عالیه! ولی نمی دونیم این پولا کجا می ره؟ زمین می ره، هوا می ره؟! نمی دونم تا کجا می ره؟ من این پولو نداشتم... بابام ....
خودمونیم، بانک مربوطه توی بندر بوده، پرداخت وام از بانک ما بوده ( ما، یعنی بندر! وگرنه ما کجا و بانک کجا؟!)، شرکت هم ظاهراً نیمی از اون بندر تشریف داشته! یازده هزار ساعت هم بازرس های اداره کل ما زحمت بررسی این پرونده رو کشیدن، اما کارهای اصلی و بخور بخور و غیره ... در تهران صورت می گرفته!
آیا این اجحاف در حق استان ما نیست؟! نام استان هرمزگان سرِ زبون ها می افته! ولی هیچی به ما نمی ماسه!! تأسف بارتر از همه اینه که می گن بخشی از اون شرکت مخابراتی متعلق به اسراییلی های از خدا بی خبره! وای خدای من ... یکی منو بگیره توضیح: (یکی منو بگیره! نه این که دستگیرم کنن! بلکه منو بگیره که خودمو از رو پشت بوم پرت نکنم!)
نتیجه گیری:
پس نتیجه می گیریم که وضع ما به اون بابایی می مونه که تلاش می کنه، شبانه روز زحمت می کشه، درآمد خوبی هم داره! اما موقعی که از سرِ کار اومد خونه، اول از همه همسر مهربونش جیبشو می زنه، بعد که لباسارو در آورد پسر خونواده بی اجازه و یواشکی می ره سر وقت جیب باباهه! و یه مقدار دیگه که ته جیب مبارک مونده هم خودش به همسایه ها و فقیر فقراها بذل و بخشش می کنه! (که البته این کار یعنی انفاق و بخشش هیچ عیب و ایرادی نداره!) تازه دختر بزرگش هم که امضای باباهه بلده، می ره سروقت دسته چک بابایی و کارهای گنده تر انجام می ده! و در نهایت نتیجه این می شه که اون خونواده پیشرفت که نمی کنه هیچ! باباهه سرِ سال ورشکست هم می شه و تشریف می بره پی کارش!
بازم خدا رو شکر که سازمان بازرسی داره خوب کاراشو انجام می ده. کاش همه همین طور بودن!!
چاپ شده در ندای هرمزگان
مهندس «ک» صبح روز شنبه می خواست آماده بشه بِره سرِکار که یه سری اتفاقات عجیب و غریبی براش رخ داد. آقای مهندس بعد از این که صبحانه شو توی آشپزخونه می خوره، نگاهی به ساعت مُچی اش می اندازه می بینه دیرش شده. آخه ناسلامتی مهندس رییس اداره است و باید از همه منظم تر باشه. با عجله می ره سراغ جا رختی تا لباساشو بپوشه. قبل از هر چیز تسبیح اش رو از روی اوپن بر می داره و می ره سمت اتاق.( مهندس می ترسید که مث روز قبل تسبیح اش یادش بره و باز توی جلسه بدون تسبیح شرکت کنه!)
اما به محضی که دستشو به سمت پیراهنش دراز می کنه، در کمال ناباوری می بینه پیراهن به حرکت در می آد و از جاش بلند می شه! درست شبیه یه خفاش می ره و می چسبه به سقف اتاق.
آقا مهندس دهنش از تعجب باز بود که پیراهن ِ بی زبون دهنش باز می شه و به حرف می آد. با لحنی گله آمیز و بدون سلام و احوال پرسی می گه: «من دیگه باهات نمی آم اداره! نمی خوام منو بپوشی». مهندس طفلکی در حالی که نزدیک بود سکته ناقص بزنه، می گه: «چرا عزیزم؟ مگه چه کار بدی از من سر زده که ناراحتی؟!»
پیراهن: « از وقتی که منو خریدی و می کنی تنت، روزی نیس که توی اداره یه خلافی ازت سر نزنه و ...». مهندس حرفشو قطع می کنه و می گه: « کدوم خلاف؟».
پیراهن:« خجالت هم خوب چیزیه! همین دیروز بود که واسه یه امضای نا قابل یه تراول رو از یارو گرفتی و گذاشتی تو جیب من! و از اون مهم تر منشی خوشگلت چی کار داره بگه مهندس ( توضیح نگارنده: با صدایی کش دار شبیه صدای خانم های بخش اطلاعات پرواز فرودگاه ها!) عذر می خوام یکی از دکمه ها تون بازه! اجازه بدین ....»
مهندس بی چاره توی دلش می گه، ای دل غافل که گندش دراومد!
بی خیال پیراهش شد و رفت سراغ شلوارش. شلوار رو که می خواست بپوشه، جیغی زد و پرید هوا. هر کاری کرد نتونست بگیردش! شلوار هم رفت بالا کنار پیراهن چسبید.
مهندس: « شلوار عزیز! تو دیگه چرا؟ تو که مدت هاس با منی و محرم اسرار منی!»
شلوار: « دس رو دلم نذار که خونه ...»
مهندس:« چرا؟»
شلوار:« اساساً من از آدمای دو رنگ بدم می آد! مخصوصاً اونایی که جلوی چش همه یه جورایی تظاهر می کنن خیلی مومن و باتقوا هستن، ولی به قول اون شاعر شما آدما:( چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند...) بگم در طول روز، توی اداره چه کارایی می کنی؟!»
مهندس با کمی اضطراب:« شلوار جان، چرا بی خود و بی جهت تهمت می زنی؟ منو این حرفا؟»
شلوار: «برو، برو تا دهنم باز نشده...»
در این لحظه مهندس متوجه می شه که عیال اومده پشت درِ اتاق و طبق معمول مشغول استراق سمعه! توی دلش می گه امکان داره کار به جاهای باریک کشیده بشه. می خواست یه جورایی از زیرش در بِره امّا غافل از این که عیال خیلی تیزتر از این حرفاست.
همسر مهندس مثل بروسلی در اژدها وارد می شود، وارد اتاق شد و گفت: « چشمم روشن مهندس! این حرفایی رو که شلوارت می زد حقیقت داره؟!»
مهندس بخت برگشته خواست پاسخ بِده که عیال مربوطه گفت:« ساکت باش ببینم شلوارت چی می گه!» و رو کرد به شلوار، با عصبانیت گفت، خب بنال شلوار جان.
شلوار که کمی دلش به حال صاحبش سوخته بود، گفت:« چیزی نیس همشیره! منظورم از چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند ... این بود که مثلاً جناب مهندس روم به دیوار توی دستشویی هنوز که هنوز است سر پا کارشو انجام می ده!...»
مهندس نفس راحتی کشید و توی دلش گفت خدا را شکر. دمت گرم! تازه خوب شد که صحبت های پیراهن و قضیه دکمه و منشی و غیره! رو نشنید. عیال مهندس هم با خوشحالی به شلوار گفت:« می دونی چیه، همه اش به خاطر اینه که آقای مهندس عجله داره ... نه این که می خواد هر چی زودتر به کار ارباب رجوع رسیدگی کنه! دست به این کارهای بچّه گانه می زنه...» و بلافاصله خیالش که راحت شد رفت بیرون.
شلوار: « خدا بهت رحم کرد، البته خودمم حقیقتش ازت خوشم اومده! ضمن این که اگه منو نپوشی، حاج خانوم منو می ده به این دوره گردها و گداهای پاکستانی که فصل سرما تو بندر زیاد می شن!....
و تا ابد از خوشی ها و دیدنی هایی که با تو نصیبم می شه! محروم می شم.» و اومد پایین.
پیراهن هم مث کسی که غش می کنه از بالا افتاد رو سرِ مهندس و گفت:« فقط می خواستیم گوشی دستت باشه که ما اون قدرها هم خر نیستیم! و حواسمون به همه چی هست...»
مهندس که دیگه خیلی دیرش شده بود، می خواست پیراهن و شلوارشو بپوشه که یادش اومد باید بِره توی حیاط و لباس زیرش رو که دیشب شسته بود! (توضیح نگارنده: لباس زیرشو خودش شسته بود!) و انداخته بود رو بند رخت بیاره. با دستپاچگی درِ هال رو که باز کرد در عین ناباوری دید لباس زیرش مثل کبوتری که عقاب دیده باشه بدون این که حرفی بزنه پرید و با کمک باد عینهو کبوترای معلقی رفت تو آسمون. رفت و رفت و رفت تا بالاخره در افق ناپدید شد!

